|
مثل همیشه بی هدف راه می رم و مثل همیشه از خستگیی
که همواره تو بی هدف راه رفتن هست خستم . زیادی خسته شدم . باید استراحت کنم .
تو دنیای بی هدفی چه فرقی می کنه وسط خیابون دراز
بکشیو استراحت کنی یا رو لبه ی جوب آب یا رو مبلای یه مبل فروشی که چون مغازش جا
نداشته اونارو بیرون چیده !؟ اما حداقل واسه هنجارهای مسخره ی موجود هم که شده
باید بری و روی صندلی یه پارک ، خیلی مرتب
بشینی ، و به جامعه اثبات کنی که متمدنی !!
صندلی آهنی پارک سرده ، من دوست ندارم روش بشینم .اتفاقا
یک پشتی داره که می تونم روی اون بشینم و پامو بندازم رو جایی که همه می شینن ! آره
اینطوری کمتر سرما رو حس می کنم !
خیابون اصلی از پارک زیاد فاصله نداره . صدای ماشینا
و بوق سروصداشون اذیتم می کنه ! اتفاقا من یک mp3 player دارم . تو گوشم می ذارم . ولی وضع بدتر
شد ، همه چی با هم مخلوط شده! پس بلندترش می کنم . خوبه ! دیگه صدای هیچ ماشینی
نمی آد . اصلا صدای هیچ چیز نمی آد !
از نشستن رو صندلی و آهنگ گوش دادن خسته شدم . حوصلم
سر رفته . باید خودمو یه جوری مشغول کنم . اتفاقا این پارک یه تابلو داره که خیلی اتفاقی روش نوشته :
"این پارک مجهز به سیستم اینترنت بی سیم است."! اتفاقا من یه لب تاپ هم
دارم ! خیلی خوب شد ! حالا مرزها از بین رفت و می تونم وارد «دهکده جهانی» شم ، می
تونم با کسی که دوست دارم چت کنم !! عالیه ، دیگه حوصلم سر نمیره !!
راستی اتفاقا من توی جیب شلوارم یک موبایل هم دارم !
می تونم تا شب بشینم اینجا و sms بازی کنم ، می تونم تا شب بشینم اینجا و با کسی که دلم می خواد
حرف بزنم ! واقعا چه خوب !
این درختا چقدر تکون می خورن ! نور خورشید که به
خاطر حرکت درختا هی می تابه و دوباره قطع می شه داره اذیتم می کنه ! اتفاقا من یه
عینک دارم ، یه عینک uv
بالا ! پس عینک می زنم ! آها ، حالا دنیا بهتر شد !
خب دیگه . آدم بعد از این همه اتفاقا گفتن تشنه می
شه !اتفاقا من یک کوله پشتی دارم . اتفاقا من تو کوله ام یه شیشه آب معدنی دارم !
پس درشو باز می کنم و آب می خورم !
و اتفاقا .........
وا مضحکا ! من واسه استراحت اومدم تو این پارک !
جالبه ، الان خسته تر از قبلم ! خیلی خسته تر ! خسته از تلاش برای بهتر کردن محیطم
توسط ابزار موجود ! خسته ام از مغروق بودن ! مغروق در منجلاب تنهایی که هرچه بیشتر
دست وپا می زنم که ازش دربیام بیشتر میرم توش !!
کاش می شد ...
به جای پارک تو شهرمون باغ وجود داشت !
آخه من حالم از پارکای شهر به هم می خوره ! من دوست
دارم روی زمین خاکی بشینم چون سرد نیست ! من می خوام گوشم آزاد باشه تا هر صدایی
که توی باغ هستو بشنوم !
آخه من حالم از دنیای مجازی به هم می خوره . من
دنیای حقیقی و آدم های حقیقی رو دوست دارم ! من می خوام اون کسی رو که دوست دارم
حقیقتا کنارم باشه تا گرمای وجودشو حس کنم ! دوست دارم وقتی تشنه ام شد از شیشه
لعنتی آب معدنی آب نخورم ، دوست دارم تو دستای اون که از آب جوی باغ پر شده آب
بخورم ! دوست دارم به نور بازتابیده ی خورشید ازچشمای اون خیره شم !!
پ.ن : واقعا چه ارتباطی بین این "اتفاق"
های اطرافمون ، "تلاش" های بیهودمون ، "مغروق" بودنمون ، "تنهایی"
هامون و "انسان بودن"مون هست !!؟
پ.ن * : وای که این همراه اول چقدر رو اعصابه !!(هم شعارش ، هم دلیور نشدن sms هاش و هم تبلیغای ضایعش (30 سیب سرخ و 40 درخت گلابی و ... ) !!)
پ.ن : خودم کلا از "کاش می شد" به این ورو
دوست دارم ، بقیه اش خشت مفت بود !!
|