تبليغاتX
اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات SAMPAD 2 SAMPAD
friendship
داشتن دوستی در کنار
یکی از شیرین ترین هدایاست...
دوست بودن یعنی تجربه روز به روز آموختنی جدی و ملایم
آن گاه که خود را فراموش کرده ایم...
دوست ما را در خاطر دارد
دوست به تحسین ما لب می گشاید و ما شرمنده نمی شویم
عاشقانه در غم کار ما، سلامت ما، اهداف و برنامه های ماست.
شاید ما را سرزنش کند ولی از او دلگیر نمی شویم
اگر خموش است، ما درک می کنیم
دوست بودن روح والایی را می طلبد...
گذشت بسیار باید کرد...
فراموش بسیار باید کرد...
بردبار بسیار باید بود...
گاه باید زندگی را فدای دوست کرد
بدون ایثار، دوستی حقیقی معنایی ندارد
بنای دوستی آرام تجسم می یابد
اما وقتی این بنا به پایان برسد
سوء تفاهم 
دوری
تردید
زندگی
و
مرگ
هیچ کدام نباید مانعی در برابر آن باشند.







+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 23:31 توسط شیدا |
والی از کجا در خانه ی خمار نیست؟

در دوران خلافت عمر بن خطاب، يك فرد يهودى عليه امير مؤمنان (عليه السلام) شكايت كرد و كار به محكمه كشيد. عمر بن خطاب امام على (عليه السلام) را به منظور اقامه دليل به محكمه دعوت كرد و حضرت را با كنيه «ابوالحسن» مورد خطاب قرار داد. حضرت از اين‏گونه خطاب نسبت به خود ناراحت شد. پس از پايان يافتن جلسه محاكمه خليفه رو به امام على (عليه السلام) كرد و گفت: گويا از اين‏كه با يك يهودى در محكمه حاضر شدى تا اقامه دليل نمايى ناراحت هستى؟ حضرت فرمود: «كَلاّ وَ اِنَّما سائَنى اَنَّكَ كَنَّيْتَنى وَ لَمْ تُساوِبَيْنى وَ بَيْنَ خَصْمى وَ الْمُسْلمُ وَ الْيَهُودِىُّ اَمامَ الْحَقِّ سَواء»

«هرگز؛ ناراحتى من از اين بود كه مرا با كنيه مورد خطاب قرار دادى [و بدين سبب مرا بر او ترجيح دادى] و رعايت مساوات ميان من و مدعى را نكردى، در صورتى كه مسلمان و يهودى در پيشگاه حق و از نظر قانون مساوى‏اند.»


رونوشت!: اعضای محترم شورای نگهبان قانون اساسی(؟!)، دفتر مقام معظم(؟!) رهبری، تمامی طبقات وزارت کشور!، صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران (موسوم به رسانه ی ملی!) و...


پ.ن: این روزها فراموشمان نشود معنای "عدالت"...!

پ.ن:

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت

مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست

گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان می روی

گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست

گفت: می باید ترا تا خانه ی قاضی برم

گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه شب بیدار نیست

گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم

گفت: والی از کجا در خانه ی خمار نیست؟

گفت تا داروغه را گوییم، در مسجد بخواب

گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان

گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست

گفت: از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم

گفت: پوسیده ست، جز نقشی ز پود و تار نیست

گفت: آگه نیستی کز سر درافتادت کلاه

گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست

گفت: می بسیار خوردی، زآن چنین بیخود شدی

گفت: ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست

گفت: باید حد زند هشیار مردم مست را

گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست

« پروین اعتصامی »

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 3:23 توسط AlirezA |
هیچکس تنها نیست !!!؟!!!*

مثل همیشه بی هدف راه می رم و مثل همیشه از خستگیی که همواره تو بی هدف راه رفتن هست خستم . زیادی خسته شدم . باید استراحت کنم .

تو دنیای بی هدفی چه فرقی می کنه وسط خیابون دراز بکشیو استراحت کنی یا رو لبه ی جوب آب یا رو مبلای یه مبل فروشی که چون مغازش جا نداشته اونارو بیرون چیده !؟ اما حداقل واسه هنجارهای مسخره ی موجود هم که شده باید بری و روی صندلی یه پارک ، خیلی  مرتب بشینی ، و به جامعه اثبات کنی که متمدنی !!

 

صندلی آهنی پارک سرده ، من دوست ندارم روش بشینم .اتفاقا یک پشتی داره که می تونم روی اون بشینم و پامو بندازم رو جایی که همه می شینن ! آره اینطوری کمتر سرما رو حس می کنم !

                           

خیابون اصلی از پارک زیاد فاصله نداره . صدای ماشینا و بوق سروصداشون اذیتم می کنه ! اتفاقا من یک mp3 player دارم . تو گوشم می ذارم . ولی وضع بدتر شد ، همه چی با هم مخلوط شده! پس بلندترش می کنم . خوبه ! دیگه صدای هیچ ماشینی نمی آد . اصلا صدای هیچ چیز نمی آد !

 

از نشستن رو صندلی و آهنگ گوش دادن خسته شدم . حوصلم سر رفته . باید خودمو یه جوری مشغول کنم . اتفاقا این پارک  یه تابلو داره که خیلی اتفاقی روش نوشته : "این پارک مجهز به سیستم اینترنت بی سیم است."! اتفاقا من یه لب تاپ هم دارم ! خیلی خوب شد ! حالا مرزها از بین رفت و می تونم وارد «دهکده جهانی» شم ، می تونم با کسی که دوست دارم چت کنم !! عالیه ، دیگه حوصلم سر نمیره !!

 

راستی اتفاقا من توی جیب شلوارم یک موبایل هم دارم ! می تونم تا شب بشینم اینجا و sms بازی کنم ، می تونم تا شب بشینم اینجا و با کسی که دلم می خواد حرف بزنم ! واقعا چه خوب !

 

این درختا چقدر تکون می خورن ! نور خورشید که به خاطر حرکت درختا هی می تابه و دوباره قطع می شه داره اذیتم می کنه ! اتفاقا من یه عینک دارم ، یه عینک uv بالا ! پس عینک می زنم ! آها ، حالا دنیا بهتر شد !

 

خب دیگه . آدم بعد از این همه اتفاقا گفتن تشنه می شه !اتفاقا من یک کوله پشتی دارم . اتفاقا من تو کوله ام یه شیشه آب معدنی دارم ! پس درشو باز می کنم و آب می خورم !

 

و اتفاقا .........

 

وا مضحکا ! من واسه استراحت اومدم تو این پارک ! جالبه ، الان خسته تر از قبلم ! خیلی خسته تر ! خسته از تلاش برای بهتر کردن محیطم توسط ابزار موجود ! خسته ام از مغروق بودن ! مغروق در منجلاب تنهایی که هرچه بیشتر دست وپا می زنم که ازش دربیام بیشتر میرم توش !!

 

کاش می شد ...

به جای پارک تو شهرمون باغ وجود داشت !

آخه من حالم از پارکای شهر به هم می خوره ! من دوست دارم روی زمین خاکی بشینم چون سرد نیست ! من می خوام گوشم آزاد باشه تا هر صدایی که توی باغ هستو بشنوم !

آخه من حالم از دنیای مجازی به هم می خوره . من دنیای حقیقی و آدم های حقیقی رو دوست دارم ! من می خوام اون کسی رو که دوست دارم حقیقتا کنارم باشه تا گرمای وجودشو حس کنم ! دوست دارم وقتی تشنه ام شد از شیشه لعنتی آب معدنی آب نخورم ، دوست دارم تو دستای اون که از آب جوی باغ پر شده آب بخورم ! دوست دارم به نور بازتابیده ی خورشید ازچشمای اون خیره شم !!

 

پ.ن : واقعا چه ارتباطی بین این "اتفاق" های اطرافمون ، "تلاش" های بیهودمون ، "مغروق" بودنمون ، "تنهایی" هامون و "انسان بودن"مون هست !!؟

پ.ن * : وای که این همراه اول چقدر رو اعصابه !!(هم شعارش ، هم دلیور نشدن sms هاش و هم تبلیغای ضایعش (30 سیب سرخ و 40 درخت گلابی و ... ) !!)

پ.ن : خودم کلا از "کاش می شد" به این ورو دوست دارم ، بقیه اش خشت مفت بود !!

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 0:7 توسط Shahab |
روزی خواهم آمد، و در باغچه، خواهم نشست !!

مرد کوری زیر درختی نشسته بود. پادشاه و همراهانش راه شهر را گم کرده بودند. 

پادشاه به نزد مرد آمد و دستی به پای او کشید : آقا، راه پایتخت به کدام سو ست؟

وزیر به دنبال او آمد: مرد، راه پایتخت به کدام سو ست؟

 سپس گماشته ای از راه رسید و یکی زد پس گردن مرد کور: ابله، راه پایتخت به کدام سو ست؟

پس از آن که گروه سلطنتی همه رفتند، مرد زد زیر خنده. و به کسی که کنار دستش نشسته بود گفت: آن اولی باید پادشاه بوده باشد. آن قدر به برتری خودش اطمینان داشت که حتی توانست دست به پای من بزند. اما آن آخری، بیچاره آن قدر حس حقارت داشت که حتما باید یک دستی به رویم دراز می کرد. آن بیچاره باید وضعش خیلی خراب بوده باشد. نیازی به سلطه جویی بر دیگری نیست. سلطه جویی از عقده ی خود کم بینی بر می خیزد، از ترس، از عدم اطمینان به خویشتن.


پ.ن: اینک حکایت ماست...

پ.ن: حیف که هیچکس نمی داند که ارزش دوستی ها بیشتر از غرور ماست..

پ.ن: سربازها را دوست دارم، چون جبراً هم که شده خاکی اند!


پ.ن: امروز تو مدرسمون صدای فیل می یومد !!

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 16:12 توسط AlirezA |
در دایره ی قسمت ما چی کاره ایم !!!؟

من با همین منطق و تفکر ناقص انسانی درمقابل کاری که می خواستم انجام بدم ، چهار تا پیشامد احتمالی پیش بینی کردم . به جز یکیش اگه هر کدوم اتفاق می افتاد ، خیلی بد میشد.

چند لحظه بعد ....

من با همین منطق و تفکر ناقص انسانی درمقابل کاری که می خواستم انجام بدم ، پنج تا پیشامد احتمالی پیش بینی کردم . به جز یکیش اگه هر کدوم اتفاق می افتاد ، واقعا بد میشد.

و چند روز بعد ....

من با همین منطق و تفکر ناقص انسانی درمقابل کاری که می خواستم انجام بدم ، چهار تا پیشامد احتمالی پیش بینی کردم . به جز یکیش اگه هر کدوم اتفاق می افتاد ، خیلی خیلی بد میشد.

پ.ن موقت : 80=4*5*4

و چند هفته بعد ...

                    و چند ماه بعد و

                                      همچنان هم ....       

و جالبه که الان دارم به شدت ارتباط دقیق بین هر پیشامدی که رخ داد – چه جزو اون یک پیشامد خوب بود و چه نبود – را حس می کنم . و الان دارم از اون یک حالتی که بین 80 حالت ممکن اتفاق افتاد ، واقعا لذت می برم.

پ.ن موخر : :-)

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 14:7 توسط Shahab |
هارمونی(HARMONY): این مهم اصل جامع / (یا هارمونیا معجزه کن! )


هارمونی از مباحثیه که اولین بار توسط فیثاقورسیون مطرح شده اما فقط در سال های اخیر بوده که در نظام های مختلف اجتماعی و شاخه های علوم جا باز کرده. اما تو ایران هیچ وقت به مفهوم هارمونی توجه نشده. حالا اگه می خواین بدونین هارمونی چی هست می تونید تو اینترنت سرچ کنین اما بیشتر از اینکه هارمونی یعنی « تطابق، هماهنگی، نظم و تعادل » چیزی دستگیرتون نمی شه. البته یه جمله ی خیلی جالب هم هست از فيلولائوس که می گه: « چيزهايى كه بى شباهت، بدون نسبت و بدون اندازه با يكديگر تركيب شده اند، به نحو ضرورى بوسيله هارمونى به يكديگر می پيوندند. » 

حالا من این جا چونان یک فیلسوف سال سوم ریاضی_فیزیک مقطع متوسطه! می خوام براتون بگم هارمونی چیه، به مثابه ی هلو که برود درون گلو!


هارمونی: میزانی از شباهت بین دو موضوع که آن دو را به هم مرتبط سازد، به همراه میزانی از تضاد که مکمل یکدیگر باشند.


يكى از ويژگى هاى اصلى نظريه فيثاغورسيان اين است كه آنها هارمونى و نسبت (اندازه، Symmetria) را نه تنها به عنوان چيزى ارزشمند، زيبا و مفيد بلكه واقعى و معين ملاحظه كردند، یک ويژگى عينى (Objective) كه اشيا را مطابق با قواعد و نظم آنها مشخص مى سازد. ديگر اينكه، هارمونى كاملاً يك عين مشخص نيست بلكه ترتيب درست تعداد زيادى از اعيان است.


چه جوری تشخیص بدیم:

1- جهان هارمونیک است، از جهان الگو بگیریم.

2- اگر بین دو چیز تشابه و تضاد وجود داشت (که البته وجود دارد) و نسبت تشابه به تضاد نسبت معتدلی بود و در عین حال بین این دو موضوع پیوستگی یا وابستگی نیز وجود داشت؛ می تونیم بگیم این دو جزء  درصد خوبی از هارمونیو دارن. (هارمونیک _HARMONIC_ هستن)


البته منظور از تشابه، تشابه در اصل خواص وجوده؛ خاصیت هایی که تغییرناپذیر و ثابت اما تأثیرپذیرن.



مثال شهودی هارمونی: فیثاقورسیون از موسیقی برای ارزیابی نظراتشون درباره ی هارمونی استفاده می کردن و سعی می کردن مصادیق هارمونیو تو موسیقی پیدا کنن، بنابراین منم مثالی هر چند غیر تخصصی درباره ی موسیقی می زنم:

دو تا نت موسیقی برای اینکه با هم یه ترکیب خوب و مناسبو ایجاد کنن باید به هم نزدیک باشن (تشابه در اصل خواص) امّا هرکدوم از این نت ها می تونن با یه آلت موسیقایی متفاوت نواخته شن یا می تونن شدت صدای متفاوتی داشته باشن (خواص کم اهمیت فرعی) اما باید نحوه ی نواخته شدنشونو طوری متناسب با هم تنظیم کرد (تأثیر پذیری) که قطعه ای گوش نواز ساخته بشه.


تمرین!: به هارمونی تو یه ظرف میوه یا هرچی که دوس دارین فکر کنین.


البته چیزی که مهمه مصادیق هارمونی در آدم هاست..




پ.ن: هارمونیک باشیم و خدمت گزار!

پ.ن: عقاید هارمونیکم جهانو پذیرفتنی تر میکنه، تنها مشکل اینه که سوم دبیرستانم!

پ.ن: ابوسعيد ابوالخير: تصوف دو چيز است، يک سو نگريستن و يکسان زيستن.


پ.ن خیلی سیاسی!: گویند: «nestle نخرین که برا رژیم اشغالگر قدسه!»، پس چی بخریم؟! من بعد از امید، به nestle زنده ام!


status پ.ن!: (قیصر امین پور)

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟

شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می زند دلم به هوای غزل، ولی

گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

...


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 17:22 توسط AlirezA |
از محيا به كنعان به باغ خاطره

صحنه ي اول: سينما؛


شهاب: چرا ما همش روي صندلياي سينما افقي مي شيم ؟!

عليرضا: مگه بقيه نمي شن؟!

شهاب: پاشو نگا كن!

من پا ميشم بقيه رو نگاه ميكنم، همه عمودين!!

عليرضا: ولش كن، راحت باش!


جاي خوبي بود، چون كسي رديف جلو نبود كه موهاش بخوره به كف كفشامون!


***


اندي پيش رفتيم سينما، «محيا» ديديم.

كارگردانش اون قدر اول فيلم تف داده بود! كه مجبور شد آخر فيلمو با بخيه ببنده!

اما خوب بود چون توي اون تاريكي راحت روي صندلياي سينما افقي شديم و سر به جيب مراقبت فرو برديم اما در بحر مكاشفت مستغرق نشديم! يه خورده شنا كرديم تا رسيديم به «كنعان» ماني حقيقي!

يكي از فكرايي كه من دارم و هميشه سعي ميكنم بهش برسم، اينه:

« من چيز خاصي نيستم اما خودم هستم. »

بهرام رادان تو كنعان واقعاً شخصيتش مطابق با اين فكر من بود، حتماً لازم نيست علي كنعان بشي اما اون يه مثال بود از كسي كه چيز خاصي نيست اما خودش بود. به من كه اين مثال خيلي چسبيد!

اين خيلي مهمه كه آدم خودش باشه و مهم اين باشه كه خودشه! يه مثال ميزنم كه خوشبختي آقاي X كه همچين آدمي هست مشخص بشه:


آقاي X يه شب رو پشت بوم! خونشون خوابيده بود، يه دفه يه عده آدم فضايي مي دزدنش كه ببرن روش آزمايش هاي علمي انجام بدن! اما سفينشون رو بوركينافاسو خراب ميشه! آقاي X پياده ميكنن تا سفينه رو هل بده! آقاي X اون قدر سفينه رو هل ميده تا سفينه راه بيافته اما وقتي سفينه راه ميافته، آدم فضايي ها از ترس اينكه اگه ترمز كنن، سفينه خاموش شه! گازشو ميگيرن ميرن و آقاي X تو بوركينافاسو جا ميزارن! حالا فرداش بوركينافاسويان! آقاي X مي بينن و ازش ميپرسن: هي مستر! تو كي هستي؟ اصلاً چي هستي؟!

آقاي X لبخند ميزنه و ميگه: «من چيز خاصي نيستم، فقط خودم هستم! »

حالا به نظر شما اگه فرد ديگه اي بود مي تونست لبخند بزنه؟ مي تونست جواب بده؟ نمي تونست. اين آقاي X هست كه حتي تو بوركينافاسو هم خودشه! مهم اينه و اين مهمه..


***


صحنه ي آخر؛


عليرضا و شهاب و الياس و استاد و رامين و ننه ي ميلفندلسكي از سينما آمده، تو كافي شاپ باغ خاطره به ساندويچ خوردن نشسته اند! ننه ي ميلفندلسكي نوشابرو چپه كرده و جريان نوشابه داره ليوانشو با خودش ميبره! ننه ي ميلفندلسكي خوشحاله و با ليوانش و نوشابه ي سيال روي ميز داره قايق بازي مي كنه!


Shahab: عليرضا، اين قايقو مي بيني ياد كي مي افتي؟!

عليرضا به سقف نگاه مي كند، سپس آخرين لقمه ساندويچش را به سختي فرو مي برد. (نمي دونم لقمه گير كرد يا گلوم گير كرد! )

Alireza: خوب شد آخر ساندويچم بود اينو گفتي !!




پ.ن: شیخ (شیخ ابوسعید ابوالخیر) را گفتند: " فلان کس بر روی آب می‌رود! گفت: «سهل است! وزغی و صعوه ای (پرنده کوچک آوازخوان) نیز بروی آب می‌رود» گفتند که: «فلانکس در هوا می‌پرد!» گفت: «زغنی ومگسی در هوا بپرد». گفتند: "فلان کس در یک لحظه از شهری بشهری میرود. شیخ گفت: "شیطان نیز در یک نفس از مشرق به مغرب می‌شود، این چنین چیزها را بس قیمتی نیست.مرد آن بود که در میان خلق بنشیند و برخیزد وبخسبد وبا خلق ستدوداد کند و با خلق در آمیزد و یک لحظه از خدای غافل نباشد.


+ نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت 0:13 توسط AlirezA |
A PICTURE



+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 22:41 توسط AlirezA |
به به ، چه پست لاغری / [..................................]

سلام . خسته نباشین ! معمولا همیشه اول پستام علت یا هدفم از گذاشتن پستو می گفتم ولی تا همین الان که دارم این پستو می ذارم هنوز علتش و ایضا هدفمو نفهمیدم ! اگه فهمیدم حتما به پست اضافش می کنم !

اگه می خواین حال شعر پایینو ببرین حتما باید اول آهنگ زیرو دانلود کنین ، اگه حال دانلود ندارین خب به نه پس هیچی!!

-->Download<--           ویا        -->Download<-- 

*******

دوستم داشته باش

دوستم داشته باش

بادها دل تنگ اند

دست ها بیهوده

چشم ها بی رنگ اند

دوستم داشته باش

شهرها می لرزند

برگ ها می سوزند

یادها می گندند

بازشو تا پرواز

سبز باش از آواز

آشتی کن با رنگ

عشق بازی با ساز

دوستم داشته باش

سیب ها خشکیده

یاس ها پوسیده

شیر هم ترسیده

دوستم داشته باش

عطرها در راهند

دوستت دارم ها آه چه کوتاهند

دوستت خواهم داشت

بیش تر از باران

گرم تر از لبخند

داغ چون تابستان

دوستت خواهم داشت

شادتر خواهم شد

ناب تر ، روشن تر ، بارور خواهم شد

دوستم داشته باش

برگ را باور کن

آفتابی تر شو

باغ را از بر کن

دوستم داشته باش

عطرها در راهند

دوستت دارم ها آه چه کوتاهند

خواب دیدم در خواب ، آب آبی تر بود

روز پرسوز نبود زخم شرم آور بود

خواب دیدم در تو رود از تب می سوخت

نور گیسو می بافت ، باغچه گل می دوخت

دوستم داشته باش

عطرها در راهند

دوستت دارم ها آه چه کوتاهند ...

*******

نُکَت (ج نکته) :

ن1 : عنوان مطلب opene ! خودتون هر چی می خواین بذارین ! همین طوری یه چیزی نوشتم که خالی نباشه !

ن2 : حتما در بحر این ترانه مستغرق شین!

ن3 : واسه آپلودش کلی زحمت کشیدم ، ولی کیه که قدر بدونه !

ن4 : برو نکته ی بعدی که مهم ترین نکته ی زندگیه !

ن5 : اینجا خبری نیست مهم ترین نکته ی زنگی همون برو نکته ی بعدیه !! (فکر کنم هدفم ازگذاشتن پستم همین دو نکته ی آخر بود!)

* ادامه مطلب : ضمنا آهنگساز ، شاعر ، گوینده و کلا همه چیزه track بالا ، شهریار قنبریه که اگه میشناسینش خوش به حالتون و اگه هم نمیشناسینش پیشنهاد می کنم بشناسینش !!

** راستی خیلی ممنون از Alireza ،ساناز عظیمی پور ، نیلوفر ، ریحانه ، afsoon ، nice girlو Elias که نظرشونو در مورد پست قبلی گفتن (به ترتیب) ! ولی حیف که به درد نخورد و من هنوز اندر خم این موضوع هستم !

و در نهایت : فعلا خداحافظ !

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 16:40 توسط Shahab |
نمی دونم !! شاید "نظرسنجی" شایدم "عنوان ندارد" !!

سلام ! چند وقت پیش داشتم یه کتاب از پائولو کوئیلو می خوندم ! قسمتی از داستان ذهنمو خیلی مشغول کرد ! و واقعا هر چی بهش فکر کردم به یک نتیجه ی واحد نرسیدم که بالاخره این جملات درست هستند یا نه !!! از همین رو(!) خیلی دوست دارم نظرات دیگران رو هم بدونم ! باشد که به یک نظر و نتیجه ی واحد و البته درست برسم !!

**********

گفتم (پیلار، شخصیت زن داستان) : « باید درباره ی عشق صحبت کنیم . تو می دانی این چند روز چه به من گذشت . اگر دست من بود هیچ وقت چنین موضوعی مطرح نمی شد . اما چون تو آن را پیش کشیدی ، نتوانستم از فکرش بیرون بیایم .»

گفت : «عاشق شدن خطرناک است.»

پاسخ دادم : « می دانم.قبلا عاشق شده ام .عشق مانند مواد مخدراست.ابتدا احساس رهایی نابی ایجاد می کند . روز بعد ، بیشتر می خواهی . هنوز معتاد نشده ای اما این احساس را دوست داری و فکر می کنی هنوز می توانی به همه چیز مسلط باشی . دو دقیقه به فردی که دوست داری فکر می کنی و سه ساعت به او فکر نمی کنی .

«اما بعد به او عادت می کنی و کاملا به او وابسته می شوی . اینک سه ساعت به او فکر می کنی و دو دقیقه او را از یاد می بری.اگر نباشد مانند معتادی می شوی که خمار است . و درست همانند معتادی که سرقت می کند و خودش را خاروخفیف می کند تا به آنچه نیاز دارد برسد ، تو هم برای عشق ، دست به هر کاری می زنی.»

گفت : «چه دید وحشتناکی»

**********

پ.ن 1: پیشاپیش از حسن نیت و زمانی که صرف پاسخ دادن می کنید نهایت تشکر را دارم !

پ.ن 2 : از همتون خواهش می کنم اگه جواب دادین ، 24 ساعت بعد از جواب دادن دوباره بیاین و جواب خودتونو بخونین و ببینین با خودتون موافقین یا نه !!!

پ.ن 3 : از بچه های خودمون خواهش می کنم – البته تو پرانتز بخونین اخطار می کنم – اگه تو این پست جواب نظر کسی ، از داور خدا بیامرز گرفته تا اون نسرین دیوونه ، رو بدین عقوبت من خواهد گرفتتون !! حالا امتحانش مجانیه !!

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 15:40 توسط Shahab |
به مناسبت روز ملي ازدواج جوانان


- یه روز حضرت آدم از حوا میپرسه : عزیزم ؟ دوستم داری ؟ حوا میگه : آخه الاغ ! مگه چاره ي دیگه ای هم دارم ؟؟؟

پ.ن: هنوز هم همينجوريه...

 
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 19:24 توسط AlirezA |
ما و شب هاي تابستان 1: تحوّل در نظام آموزشي

مقدمه ي 1:

 سرما با خواب رابطه ي مستقيم داره، اين روز ها و شب ها اصلاً نمي شه خوابيد؛ شب ها كه هوا هواي خواب نيست، تا خوابتم مي بره كه به قول خودم:

آفتاب چون كه بر تارك رسد هنگام صبح       ترك خواب بايد ز بام ،هنگام صبح

امّا...

امّا زمستون!

من موندم كدوم كلّه خري گفته ملّت بايد ساعت 7 تا 2 برن مدرسه؟ خب مگه 10 تا 5 عصر چه شه؟؟؟!!

چرا انسان امروزه با سرشت خود در ستيزه قرار گرفته در حالي كه برايش مقدّر گرديده چوون اسلاف خويش در زمستان آن چنان بتمرگد تا مهر بر گردون طنين انداز شود(حس آميزي) و صداي پر مرغان اساطير مي آيد در باد!

ترجمه: هوا سرده، پس پتو مي خوايم، پس مي خوايم بخوابيم.

         هوا گرمه، پس پتو نمي خوايم، پس نمي خوايم بخوابيم.

مقدمه ي 2: «كوزت خوشبخت»

ساعت 5:30 ساعت زنگ مي زنه، پتو رو كنار مي دي، سرما تا مغز استخونت رو فلج ميكنه، 8_7 كيلو لباس مي پوشي، هوا ابره، سرما مغز استخونت رو داره مي جوه كه پات اوّل مي ره رو يخ، بعدشم ميره هوا ،امّا تو به آدم هاي روبروت هيچ منظور بدي نداشتي! بخاري اتوبوس روشنه امّا زورش به سرما كه داره مغز استخونت رو نشخوار مي كنه نمي رسه، ميرسي مدرسه.

همه ي اين ها كاملاً افسرده كننده ست.

ساعت يكه، پرده ها جويده شدن، كاربرد پنكه سقفي فقط براي فحش دادنه چون كه سرمايي نداره، گرما و آفتاب حوصله ي همه از معلّم و دانش آموز رو سر مي بره، و تو مجبوري سر كلاس بشيني.

همه ي اين ها كاملاً افسرده كننده ست.

نتيجه:

مدرسه حال ميده تو يه شب تابستوني؛

10 pmچه كم از 7.15 Am دارد ؟

مدرسه حال ميده تو يه ظهر زمستون.

مدرسه حال ميده تو يه صبح پاييز.

مدرسه حال ميده تو يه عصر بهاري.

 

به نظر من كه اسفند، فروردين، ارديبهشت براي 3 ماه تعطيلي بهترين وقته! شما چي مي گين؟؟


چكيده: كلّاً يه خورده خشت زديم تا خوابمون ببره!

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 3:7 توسط AlirezA |
تمووووووم شد !

در پهنه ي دشت رهنوردی پیداست

 

وندر پی آن قافله ، گردی پیداست

 

فریاد زدم- « دوباره دیداری هست ؟ »

در چشم ستاره اشک سردی پیداست .
فريدون مشيري
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 22:44 توسط AlirezA |
SAMPAD 2 SAMPAD
سخنی نرانم تا خوانندگان این تصنیف گویند شرم باد این پیر را !